صبر - تاریخ: 1398/8/17 ساعت: 1:16
از پس هر نوري تاريكي و از پس هر تاريكي نوريست. ولي آنچه از غم ميماند، چهره چرك و به لجن كشيده شده انسان است.حقيقت صبر است. در لحظاتي كه بر مرداب آرزوها خفته ايم، تك پرنده اي كه نگاهمان را خيره به آسمان نگه ميدارد صبر است.كلماتي كه بوي نا گرفته اند چيزي جز حالت استفراغ را باز توليد نميكنند. حتي اگر ل...
شاعر هميشه با كلت - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 7:37
ديشب مردم. خودمو ديدم كه به شكم افتاده بودم رو زمين. مطممئنم كه مرده بودم. هرچند جرعت نكردم ببينم مغزم پاشيده روي زمين يا نه. داشتم بين آدما راه ميرفتم و براي خودم عزاداري ميكردم. بايد اين حسو امتداد بدم.
خيال - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 0:24
همه ي آنچه ميگذرد در خيال ماست. مثل حباب هاي دستگاه حباب ساز فروشنده سر چهار راه. و يا سمفوني ماهلر و يا كف هاي بيرون زده از دهان قرص خورده اي. آنچه كه ميبينيم و حس ميكنيم و نه آنچه به دنبال آنيم. پيت
يگانه - تاریخ: 1397/8/28 ساعت: 16:29
و من شب هايي را سپري كردم در تعمق در مسائلي كه معدود افرادي به آن ها مي پردازند. در عمق آسمان ها و ستارگان و شرافت انسان. در حالي كه ميدانستم همه ي اينها كمترين ارزشي ندارند. حتي خود تفكر. كه ناشي از تاثيرات خارجي است. در حالي كه ميدانستم امكان از خود گذشتگي يك انسان در حالت تحريك خيلي كمتر از انسان...
تف! - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 2:12
دو سال و نيم پيش بعد از يكي از بزرگترين شكستاي زندگيم يكي رو ديدم كه تو همون نگاه اول فكر مردم نيمه ي گم شدمو پيدا مردم. چند ماه بعد با يه عشق خالصانه رابطمو شروع كردم. ٤ ماه بعدش بدون كوچكترين حسي رابطمو ق&#
ازمايش - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 2:12
انگار من اضافيم. حتي تو زندگي خودم. فقط مرتكب قتل شدم. تو تمام زندگيم. بايد يه جايي اين بازيو تمامش كرد. من نفرت انگيز ترين آدميم كه ديزم. حالم از تكتك ذراتم بهم ميخوره. دويت دارم رو جنازه باد كردم كه از آب گ&#1585
جا - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 2:12
جاي باباجون خالي.
خشم - تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 2:29
- اون داره مياد. + كي داره مياد؟ - شخصيت بيست و سوم. + آخه مگه اون... - ديگه نميشه جلوشو گرفت. لحظه رويارويي.... نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:38 توسط سعید| |
چرا من؟! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:38
" يعني به درد جرز ديوارم نميخوري سعيد"
رقص ابلیس - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:38
باد، باد و باد. میوزد و مرا در تکاپوی رقص شکوفه ها فرو میکشد به قهقرای تاریکی خاطره. به جایی که رقص مرگشان لبخندی، اشکی، خشمی و اشکی و اشکی و اشکی را میخشکاند. میچرخم و میچرخم تا پرواز سیاهشان مرا در بر گیرد. تا شاید تعفن چند ساله یشان مرا رها کند. روی مینماید ابلیس مقدسی که از آدمی زاده شده است. و ...
ياد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:38
حاج احمد؛ خيلي دلم برات تنگ شده....
حتي يه نامه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:38
فرار كردن به اينستاگرام ها و تلگرام ها و التماس براي پيدا كردن پناهي براي گريز از تنهايي. وقتي داري براي بار هزارم صفحه ي گوشيتو نگاه ميكني تا شايد يه پست جديد به ليست بي نهايت گم شدگي آدم ها اضافه شه ميفهمي كه حضور آدم ها هميشه تو زندگيت جلد قشنگي براي پوشوندن شكستگيات بوده. هر روز تو خونه سرمو فرو...
سر ساقي سلامت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:38
سر ساقي سلامت اين بار چه كسي اين برگه را ورق خواهد زد. پر شده ام از سياهي قلم روزگار. وقت نوشتن است. اما صفحه بعد انتظارت را ميكشد. تو بيا. بنويس. اين رزم راشعله ور كن تا بسوزانيمان. كه معناي اين تورق تويي. تو. نوشته شده در جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶ساعت 2:39 توسط سعید| |
انزوا - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:38
چيك. اين لحظه ثبت شد. با باز و بسته شدن لنز دوربين همه چيز به ياد موند. لبخند محوي كه بين دندوناي سفيدي كه از خوشحالي دارن خودشونو به هم نشون ميدن گم ميشه. لحظه ي از دست دادن و رسيدن. جمع نقيضين. فوران احساس هاي متضاد كه نتيجه اي جز تپش قلب و احساس گرما نداره. تمام عضلات بدنم منقبضه. نصفش داره ميخند...
مر - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 15:13
من از آغوش تو به معراج رفتم.
و خدا مست بود - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 18:38
من فهمیدم. و آسمان گریه کرد...
پله پله تا آسمان ( هه ) - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 12:52
فرو می ریزد و باز می سازمش...برای ریختن!دیواری برا شکاندن.... و یا شکسته شدن!قدم را بر آوار باید محکم کرد!
عهد - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 12:52
قرار بر سکوت است!زمانه چه بی رحمانه زخم میزند!و ما قربانیان این پیمانیم....
دلتنگیتان نمی رود..... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 12:52
امواج نبودت وجود را در آغوش می کشد...."هستی"در آغوشش رنگ می بازد بی معنا، جاری بر اشک ها دور خواهد شد ....و من مسافر این رود خانه که گلزار هایش هنوز عرطت را به دنبال خود می کشند...آرام بخواب... رقص پروانه ها آتش نبودنت را سرخ نگه داشته اند.....قلم از نوشتنت سیر نمی شود و قلب سوار بر آن به دشت دیوانگ...
مرکب ما راهی آسمان است... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 12:52
زیر چانه ی اسبم را نوازش می کنم و آهسته در گوشش می گویم: « باید پر کشید و به فراتر از آسمانها رفت و تو آخرین امید... »

برچسب‌های مرتبط

مريم حسين | مريام فارس | مرتضی پاشایی | مرلین مونرو | مرتضی مهرزاد | مرجان محتشم | مرض التوحد | خدا و مستی | مست و خدا | پله پله تا ملاقات خدا