با باز و بسته شدن لنز دوربين همه چيز به ياد موند. لبخند محوي كه بين دندوناي سفيدي كه از خوشحالي دارن خودشونو به هم نشون ميدن گم ميشه. لحظه ي از دست دادن و رسيدن. جمع نقيضين. فوران احساس هاي متضاد كه نتيجه اي جز تپش قلب و احساس گرما نداره. تمام عضلات بدنم منقبضه. نصفش داره ميخنده و نصفش با باطني مضطرب خودشو بي تفاوت نشون ميده. خستگي اين مدت كم كم روي مبل تثبيتم ميكنه. مغزم حتي ديگه توان دستور دادن هم نداره. حتي نوشتن. حتي توا..
نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:33 توسط سعید| |
برچسب: انزوا,
نویسنده: پارسا رستمی