وقتي داري براي بار هزارم صفحه ي گوشيتو نگاه ميكني تا شايد يه پست جديد به ليست بي نهايت گم شدگي آدم ها اضافه شه ميفهمي كه حضور آدم ها هميشه تو زندگيت جلد قشنگي براي پوشوندن شكستگيات بوده. هر روز تو خونه سرمو فرو ميكنم توي زندگي مجازي آدما تا بتونم اين رواني رو از شر خودش نجات بدم ولي از بچگي ياد نگرفتم كه بتونم اين ديو رو تنهايي كنترل كنم. از خونه ميزنم بيرون. تنهاييمو قورت ميدمو چايشو سر ميكشم. سعي ميكنم تا جايي كه اجازه دارم دير برگردم خونه. كليد ميندازم. نيم ساعت فرصت براي خواب! چشمامو ميبندمو سال ها تمرين خواب م رو به كار ميبرم تا خوابم ببره. خواب از دست داده هامو ميبينم. از بچگي همين بوده. بيدار ميشم. خاطرات بيست سال شكستگي و بالا ميارم. گوشيمو در ميارم دنبال راه نجات ميگردم ولي هيچ كي نميتونه چاييشو بده بم. تنهايي تو گلوم گير ميكنه و محكوم به خفگي ميشم. براي يك روز. توي خونه. تنها كنار خانواده. بعد از ٦ ماه ميرم سمت قوري خونه و سعي ميكنم چايي درست كنم. گوشبمو در ميارم. اينستا، تلگرام. چايي حاضره. به قلپ ميخورم ميرم سمت كيفم.يكي از دوستام يه هفته بعد تولدم چايشو بم قرض داد تا بعدا بخورمش. نامشو باز ميكنم. همشو سر ميكشم. تنهاييمو تف ميكنم تو دستم. نگاش ميكنم ميذارمش تو صندق قديميم كه رمزشو هميشه تو كيف قديمي تو كمدم نگه داشتم. از پشت شيشه نگاش ميكنم و ميخونمش.
نوشته شده در دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶ساعت 21:53 توسط سعید| |
برچسب: نامه,
نویسنده: پارسا رستمی