و من شب هايي را سپري كردم در تعمق در مسائلي كه معدود افرادي به آن ها مي پردازند. در عمق آسمان ها و ستارگان و شرافت انسان. در حالي كه ميدانستم همه ي اينها كمترين ارزشي ندارند. حتي خود تفكر. كه ناشي از تاثيرات خارجي است. در حالي كه ميدانستم امكان از خود گذشتگي يك انسان در حالت تحريك خيلي كمتر از انسان برافروخته است. در حالي كه ميدانستم انسان، اين موجود نا چيز كه دائما در حال فرار از مرگ است، تمامي وجود من است. من با تمام وجود به چيزي در درون خودم ايمان دارم كه ميدانم خيالي بيش نيست. ميدانم كه هر دري گشوده شده تا راهرويي طويل منتهي به در هاي پوچ ديگري را در پي داشته باشد. و اين تكرر خالي و بي انتها.
من در جايي ايستاده ام كه كمتر افرادي در طول تاريخ بوده اند. و خيال يگانگي دانايان تنها خيال موهومي است كه ميتوان خود را با آن دلگرم كرد. چون در جايي دور از اين توهمات خوش آيند واقعيت در انتظار تك تك ما نشسته و پنجه هايش را با استخوان اجدادمان تيز ميكند.
پاياني در كار نيست. و بايد اين انتخاب صورت گيرد هرچند انتخاب هر در، بي تفاوت و خالي از هر ارزشي است.
من چشم دوخته به دامنه هاي نيمه عريان روبرو تكيه بر افكاري كرده ام كه كمتر كسي حاضر به رويارويي با آن شده. تكيه بر امانتي كه هيچ كس حاضر به پذيرش آن نشد.
برچسب:
نویسنده: پارسا رستمی
تاريخ: دوشنبه
28 آبان
1397 ساعت: 16:29