باد، باد و باد. میوزد و مرا در تکاپوی رقص شکوفه ها فرو میکشد به قهقرای تاریکی خاطره. به جایی که رقص مرگشان لبخندی، اشکی، خشمی و اشکی و اشکی و اشکی را میخشکاند. میچرخم و میچرخم تا پرواز سیاهشان مرا در بر گیرد. تا شاید تعفن چند ساله یشان مرا رها کند.
روی مینماید ابلیس مقدسی که از آدمی زاده شده است. و این لحظه ی رویاروییست. با مرگی کهن. خفته در دالان نقش هایم. و اینک عریان. همچون کودکی بی دفاع اتشش را در آغوش میکشم.
نوشته شده در شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:18 توسط سعید| |
برچسب: ابلیس,
نویسنده: پارسا رستمی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 18:38