هر روز گریه میکنم به حال خودم به حال چیزی که بودم به حال چیزی که می خواستم باشم و الان ذره ای ازشو ندارم. لعنت به من اشکام داره میچکه بعد از مدت ها. و چیزی که واضحه اینه که طول نمیکشه تا منطقم دوباره بم نشون میده هم من هم دنیا هم اون اتفاقات و آدمایی که اینا رو خواسته و نا خواسته یادم میارن جزیی از بازی تکراری کثیف دنیان.
دوباره یه گوشه میشینه و انگشتشو میکنه تو دهنشو مک میزنه. آروم اشک میریزه که نکنه یه وقت دوباره باباش ناراحت شه. آخه میدونی اون خیلی باباشو دوست داره. نمیخواد اذیت شه.
سرمو میندازم پایینو اروم آروم گریه میکنم. دوست ندارم سرمو بالا بیارم. میخوام یه گوشه خودمو بغل کنمو گریه کنم.
دستاشو دور گردنم حلقه میکنه و می کشونتم توی سیاهی. گریه میکنم. هق هقام زیر دستاش خفه میشه. ضجه میزنم نمیدونم واسه چی حتی کمکم نمیخوام فقط ضجه میزنم. میکشتم پایین تر و سیاهی همه ی صورتمو می پشونه. نفسم دیگه بالا نمیاد. هیچ کس نجاتم نمیده و قرارم نیست و نبوده که بده.
با چشمای گشاد و خیره انگشتشو محکم میک میزد. پوست دستش کم کم رفته بود و خون از گوشه ی دهنش آروم پایین میومد.
ترسیده بود.
برچسب: گریه,گریه به انگلیسی,گریه مرد,گریه نکن,گریه بید محمدرضا لطفی,گریه نکن ابی,گریه دختر,گریه دنیا جهانبخت,گریه نمیکنم تو بخند,گریه های امپراطور,
نویسنده: پارسا رستمی