مرگ، تو را.
مرگ، مرا.
مرگ.
تمام شب ها را سپری کردیم. تمامش را در شب سپری کردیم. پایمان بر گلویمان. سر در گریبان، لرزان، با چشمهای از حدقه بیرون زده، استخوانهای به قصد شکافتن چسبیده به پوست.
بیا و رهایم کن. بیا و قصه را تمام کن.
نوشته شده در جمعه ۳ اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19:42 توسط سعید
|

حقیقت در میان عدم و وجود گم می شود. و ما نظاره گریم....