خرید بک لینک

درباره سایت

پسر خورشید(son of sun)

امکانات وب

امروز چیزی در درون من درخشید. نمیگویم که اتفاق ویژهای بود یا حتی اینکه برای بار اول بود یا هر چیزی شبیه به این. به هیچ وجه قصد اغراق در چیزی که اتفاق افتاد را ندارم. همه چیزی روشن و واضح بود. از خانهی هانیه تا خانهی خودم پیاده قدم زدم. هوا خنک بود و سنگینی سازم به همراه کتابهای مربوطهاش بر پشتم به ثقل آنچه گذشت کمک میکرد. ماه درخشان بود و باز هم نمیخواهم اغراق کنم. ولی واقعا زیبا بود. ابر ها اغلب پشت ماه بودند و گاهی هم به جلو میآمدند. چیزی فراتر نبود ولی همه چیز به اندازه بود تا حسی معمولی را در من متبلور کند. مسیرم راه یک بار برای دیدن بهتر ماه و یک بار هم برای دیدن خانه سپیده کج کردم. سعیم را میکنم برای شاعرانگی آنچه روایت میکنم چیزی را تغییر ندهم. سعی میکنم همه چیز را آنطور که شد روایت کنم. معمولی. حتی بدون علامت تعجب.

به خودم قول دادم که اگر گوشی خاموش نشود وویس را بفرستم. هرچند فکر میکنم عمد ناخواستهای در کش دادن وویس داشتم که منجر به خاموش شدن گوشی شد. دقیقا چند ثانیه قبل از فرستادن. ولی وقتی رسیدم وویس دادم و قرار گذاشتم که همو ببینیم.

[با مکث و تاکید خوانده شود. ولی نه از روی خشم یا اگزجره کردن بلکه از روی دقت]:

ولی بیان آنچه در ذهنم میدیدم و آنچه حس میکردم در خیابان کارون در حالی که چند دقیقهای به ساعت ۲ بامداد روز ۲۶ آذر سال ۱۴۰۰ باقی مانده بود، در حالی که هیچ صدایی جز صدای خودم در خیابان شنیده نمیشد و به وضوح هرچه بیشتر صدای خودم را و تمام نوسانات صدایم را از بغض و محبت میشنیدم و هیچ راه فراری از آنچه بیان میکنم وجود نداشت و نور ماهی که گهگاهی از پشت ساختمان ها بر من میتابید و ابر ها که گاهی پشت ماه و گاهی جلوی ماه بودند، همگی منجر به درخشیدن چیز در درون من شد.

هرچند که پاک شدن وویس در اثر خاموش شدن گوشی ناراحت کننده بود ولی خب به هر حال چیزی که رقم خورده را نمیشود نادیده گرفت. حتی وقتی که بلوغ گربهام به وضوح آرامش را از او گرفته است.

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:44

صفحه بندی